علیک سلام برادر...
خیلی تند می ری ، پیاده شو با هم بریم. راستی این همه که نوشتی یه نگاه کردی ببینی چقدر تعارض و تناقض داخلش هست؟؟ گیرت کجاست؟ واقعا خیلی عجیبه که «بخش وسیعی از سیاسیون این مملکت، 30 سال بعد از انقلاب اسلامی، انقلابگر مخملی شدند»؟؟ راستی این بخش وسیع ، سر و تهش چند نفر هستن؟؟ جناب ابوی می تونند خدمتتون شهادت بدند که دو برابر این جماعت تو همون خرداد سال 60 از قطار انقلاب پیاده شدند.
به خاطر دارم که پرویز مشرف در ابتدای کودتای خود در نطقی گفت که پاکستان کشش تحمل دموکراسی را ندارد و من هستم تا پاکستان را به دموکراسی نزدیک کنم. در خاطر دارید که وی را بالاخره از کشور بیرون کردند.
جمهوری اسلامی از ابتدای انقلاب٬ ادعای دموکراسی آزادتر از غرب را با خود به دوش می کشد اما شما هم تصدیق می کنید که غرب امروز با بازی دموکراسی مهره های شطرنج ما را یکی پس از دیگری به زمین می زند.
و اما نکته آخر اینکه ما در انقلاب بنا به وصل کردن داشتیم اما در جمهوری دم از فصل کردن می زنیم؟ چه شده که امروز ما و سال ۶۰ ایران در جنگ٬ باید با یکدیگر مقایسه شوند؟
به نظر شما این تناقضی نیست که آدم را به تحیر بیاندازد؟
راستی می گی که «بخش قابل توجهی از مردم، که انقلاب روی دستان و زانوان ایشان این 30 سال پر تلاطم را گذراند، اغتشاشگر این انقلاب شدند»؟؟
این یکی رو شاید والده گرامی هم بتونه شهادت بده که میتینگ های مجاهدین خلق تو همین خیابون طالقانی و آزادی شلوغتر بود یا تظاهرات سبزهای پایتخت نشین؟؟
این جوری نفس کش می طلبی لابد این ها رو هم می دونی دیگه!
امان از این حافظه تاریخی قدرتمند!!
من می دانم شما هم می دانید که من سـبز نیستم اما...
یک سؤال و آن اینکه مجاهدین خلق در خیابان طالقانی در کوران انقلاب می توانند میتینگ داشته باشند و سـبزها در دوران ثبات انقلاب نمی توانند بخش قابل توجهی از مردم باشند و ابراز وجود کنند؟
چطور آنها می توانند و اینها باید به خاطر ارائه شعار غیر رسمی مذموم شوند؟ به خاطر زاویه با نظام، معاند نظام تصویر شوند؟
کسی منکر آن نیست که سـبزها اشتباهاتی می کنند اما فکر نکنم با آلوده سازی سـبزها ما از آلودگی های اعمال خود پاک شویم؟
راستی سجاد خان!
این بسیج مادر مرده چیه که هم شما تو سرش می زنی ، هم رادیو اسراییل ، هم سبز ها و هم سرخ ها؟ دو شب پست وایسادن و سه تا رزمایش رفتن و پنج شب دیر خونه رفتن این قدر زیاده که این طوری ناله می کنی؟
خدا رو شکر که من و شما رنگ جبهه رو ندیدیم والا حساب انقلاب و «آقا» با کرام الکاتبین بود.
بسیج آن نیست که شما گفتید... بسیج، گردهمایی بزرگ مردمی برای حل مشکلات جاری کشور است و کاری که شما امروز از بسیج انتظار دارید همان اشتباهی است که بسیج را چوب دو سر نجس می کند.
اما راجع به شکری که من باب عدم حضور من و شما در جنگ از خداوند متعال داشتید باید عرض کنم که کمی بی انصافی است...
حضرت سجاد! من و تو مسافر قطار انقلاب نیستیم که با یه قیژ و قیژ چرخ هاش ، قهر کنیم و پیاده بشیم. حواست جمع باشه برادر! اصلا ببین اینی که سوارشی اساسا قطاره یا چیز دیگه.
یک سؤال بپرسم... چه کسی مسافر قطار انقلاب ایران است؟
اگر ما که دو نفر از مردم هستیم داخل در فهرست مسافران قطار انقلاب نیستیم. پس چه کسانی از قطار انقلاب پیاده یا به آن سوار می شوند؟
آقا سجاد! آقا مرتضی! آقای تسخیری! هیچ قومی را به خاطر سفاهت و حماقت در تاریخ تمجید نخواهند کرد. هیچ ملتی را به خاطر کفران نعمت نخواهند ستود. این جوری که قپی میای :«من هم بار این انقلاب را روی دوش خود کشیده ام » لابد منظورت نبود دائمی حاج آقا در خانه است.
نشنیده می گیرم...
سر و تهش هم از یک فرزند شهید که بیشتر نیست. مرد مومن! این انقلاب مفت و مسلم دست من و شما رسیده اما هر چیزی که این طوری به دست بیاد، باید مفت و مسلم به بادش داد؟؟
اتفاقاً صحبت ما با دوستان فارس و سپاه تحت مدیریت سردار جعفری سر همین مسأله است.
راستی! اینی که گفتی یعنی چه:«گفتند یا قلم بگیرید و بمانید و یا چماق بگیرید و برگردید » 15 سال است توی این مملکت می نویسم اما تا حالا چنین چیزی نشنیدم.
شما را ارجاع میدم به عکس العملی که بعد از ورود مهدی کروبی به نمایشگاه مطبوعات از دوستان فارس سر زد... و مقاله ای که در عصر ایران به رشته تحریر درآمد...
حواست کجاست برادر من؟
اما من و شما هر دو مخاطب این جمله ایم...
بنده به عنوان برادر کوچکتر از شما می پرسم که به کجا می رویم و آیا وعده های انقلابی جمهوری اسلامی اینگونه باید عملی شود...
بعد از ۳۰ سال ما باید به آنجا برسیم که فرکانس اینچنینی غرب٬ اینچنین ما را با بحران روبرو کند؟
اما اتفاقی که روزی طنز می نمود امروز توسط خود احمدی نژاد به واقعیت تبدیل شد. امروز جناب آقای رئیس سرزده به مجلس آمدند و ایشان را تهدید کردند و رفتند...
البته از متأثرین فرهنگ حاج منصور چیزی بیش از این هم انتظار نمی رفت. بیشتر گلایه از لاریجانی است که چرا دست وی را در این نوع امور باز می گذارد؟
به هر حال اینگونه که پیش می رود انتظار است در روزهای آینده:
در رابطه با دشمنان... بچه ها بیرون کاخ سفید، باراک را شیر فهم کنند و نظرات وی را نسبت به آینده روابط با ایران روشن کنند؛
در مورد نهادهای بین المللی... البرادعی سوسول رو اندکی خط کشی کنند تا یاد بگیره دیگه نباید چوقلی کنه؛
و دست آخر در روابط داخلی... نطق بچه فلانی رو بکشن که دیگه هر میکروفونی رو گیر آورد هر در و گهری خواست، نگه
البته امید است اینگونه نباشد...
خبر؛ عصر ایران: بازداشت يك فعال رسانه اي چاقو به دست! در جريان حمله به كروبي
نظر: وقتی به پای گذاران انقلاب اینگونه در جلوی چشمان هزاران نفر برخورد می شود پس ببینید در زندانها چه می گذرد. این افراد تحمل هیچ کس غیر از خود را ندارند و منطقشان زور ارعاب و حمله فیزیکی است.
درود بر کروبی شجاع
می دانم هم اکنون در دل چه می گویید اما اندکی صبر کنید و تا انتهای نوشته ام را بخوانید...
روزگاری بنده و شما زیر پرچم بسیج، جان می کندیم و تمام امید و آرزویمان این بود که اجر این کار اندک را روزی به دست پر برکت شهدا باز خواهیم ستاند و مشمول شفاعت ایشان خواهیم شد. روزی خواهد آمد که از ما بپرسند چه کردی و ما هم نزد یوسف فاطمه و در جواب، توشه قلیل خود را به دست گیریم و شفاعت شهدا را طلب کنیم...
زمان گذر کرد و بسیج دانش آموزی ما رنگ نظامی به خود می گرفت. تبعاً دو دسته شدیم عده ای رفتیم و عده ای دانشجو ماندیم و کم کم از گردونه بسیج خارج شدیم. دیگر فراخوان های بسیج برای ما نبود و سپاه از یاد برده بود که ما نیز بسیجی هستیم اما ابر تاریخ، آسمان زمان را پیمود...
شد انتخابات 88
وقتی بنده از اشتباهات راجع به فعالان سیاسی می گفتم دوستانی از انقلاب مخملی...
وقتی بنده از اشتباهات راجع به مردم می گفتم دوستاتی از اغتشاشگران و صدمات آنها...
وقتی بنده از تندروی و خودرأیی می گفتم دوستان از قطار انقلاب و ایستگاه های آن...
بالاخره نشد آنچه باید می شد و رأی دوستان ما به ما غالب شد. این بدان معناست که بخش وسیعی از سیاسیون این مملکت، 30 سال بعد از انقلاب اسلامی، انقلابگر مخملی شدند و بالتبع از قطار آن در آن ایستگاه پیاده شدند و بخش قابل توجهی از مردم، که انقلاب روی دستان و زانوان ایشان این 30 سال پر تلاطم را گذراند، اغتشاشگر این انقلاب شدند اما دوستان یک سؤال را که هنوز در ذهن خسته من موج می زند را به من پاسخ نداده اند:
ما چه شدیم؟ ما که تبعاً خود را سوار قطار انقلاب می دانیم چه شدیم؛ شدیم جمهوری اسلامی؛ شدیم استقلال؛ شدیم آزادی...
ما اخطارهای بسیاری دریافت کردیم و البته به نظر این بنده دریافت اخطار، سنت الهی است.
اخطار اول اینکه نتوانستیم جواب قیل را با قال بدهیم و قیل «جمهوری اسلامی» را با قال «جمهوری اسلامی» پاسخ نگفتیم؛
اخطار دوم اینکه نتوانستیم انقلاب خود را از گردش به شرق (روسیه) و غرب (آمریکا) عالم رها سازیم؛
اخطار سوم اینکه نتوانستیم به مردم بگوییم که آزاد اند؛
و اخطار آخر آنکه به ما گفتند یا قلم بگیرید و بمانید و یا چماق بگیرید و برگردید...
بنده هم چون شما، هر چند نه به اندازه شما، بار این انقلاب را روی دوش خود کشیده ام و سوار بر قطار انقلاب، راه این انقلاب را رفته ام اما اگر اصرار بر این باشد که یا بمانم و چماق بگیرم یا بروم و قلم... ترجیحم بر آن است که راه انقلاب را بروم و از قطار انقلاب در همین ایستگاه سی ام پیاده شوم. اما امید دارم که شما تمام تلاش خود را بکنید تا قطار انقلاب را سالم و سلامت به سر منزل مقصود خود، نزد یوسف فاطمه و در بارگاه ملکوتی حضرت حق برسانید؛ بنده هم تلاش می کنم با همان پای پیاده، به شما بپیوندم.
و السلام